25 شماره     سه شنبه، 22 خرداد 1386   صفحه اصلي  

من به روسيه ايمان دارم
خنديدن به ريش تولستوي
فاجعه
من عاشق آدم‌هاي پولدارم
کتاب تنگنا
فلسفه چامسکي
آکواريوم‌هاي پيونگ‌يانگ
يادداشت‌هاي روزانه اعتمادالسلطنه

خنديدن به ريش تولستوي

ليلا نصيري‌ها: چند وقت پيش نمايشگاهي در موزه ادبيات بارباخر آلمان از عکس‌هاي نويسنده‌ها بر‌پا بود. در واقع، پرتره‌هاي 500 نويسنده که در کاتالوگ‌هاي بهاري انتشارات مختلف به‌چاپ رسيده بود، به‌خودي خود اقدام واقعا جالبي است.

اما از آن جالب‌تر کاري بود که نشريه دي‌سايت انجام داد. اين نشريه از يک متخصص چهره‌شناسي دعوت کرد تا درباره اين عکس‌ها نظر بدهد. يکي از روزنامه‌نگاران اين نشريه روبه‌روي اين متخصص نشست و سوال‌هايي را در مورد عکس‌هاي پيتر هانتکه، نمايشنامه‌نويس اتريشي، جاناتان فرنزن، نويسنده آمريکايي، ويرجينيا وولف و ... پرسيد.

به‌نظر مي‌رسد نکته اصلي اين گفت‌و‌گو اين است که توقع داريم از پرتره يک نويسنده برداشتي ادبي بکنيم و همه آنچه را که از يک نويسنده انتظار داريم در چهره‌شان هم ببينيم؛ شور، ماليخوليا، خودخوري، اندوه، سرگشتگي، تنهايي، پريشان‌حالي و هزار چيز ديگر.

مي‌گويند: «تصوير نويسنده رماني است براي خواننده.». تا به حال به اين فکر کرده‌ايد که با ديدن تصوير کدام‌يک از نويسنده‌ها احساس کرده‌ايد که مشغول خواندن رمان هستيد؟ به‌هر‌حال حتما نويسندگان زيادي هستند که با ديدن تصويرشان نفس عميقي کشيده‌ايد و هر بار سعي کرده‌ايد چيز جديدي در آنها پيدا کنيد.

نمونه‌اش همان نيمرخ معروف ويرجينيا وولف است که ديدن چندين‌باره‌اش هم چيزي از تازگي‌اش کم نمي‌کند و هر بار احساس مي‌کنيد که براي اولين بار است آن را مي‌بينيد.

يا تصوير معروف ساموئل بکت با عينک پنسي‌اي که از روي چشم‌اش برداشته و آن را تکيه داده به موهاي جوگندمي‌اش. صورتي که به قول همين متخصص هر چينش نشانه فکرهايي است که اين نويسنده در زندگي‌اش کرده و چين‌هاي پيشاني‌اش درست مثل کارگري است که کار يدي مي‌کرده. داستايفسکي از اين منظر نمونه درخشاني است.

براي نويسنده‌اي که کارهاي‌اش پر از استعاره و ارجاع‌هاي مختلف به جنبه‌هاي گوناگون زندگي است تنها همين صورت برازنده است و بس. صورت داستايفسکي همه آن مولفه‌هايي را دارد که در آثارش تکرار مي‌شود و همان تناقض‌هايي را نشان مي‌دهد که سال‌هاست منتقدان در موردش بحث مي‌کنند و هزاران مقاله و تز دانشگاهي در موردش منتشر شده که مهمترين‌اش تقابل نهيليسم اين نويسنده در مقايسه با ديدگاه افراطي مذهبي‌اش است.

اين تصوير( تصوير بزرگ وسط صفحه) شايد معروف‌ترين تصويري- دست‌کم در ايران- باشد که از اين نويسنده ديده‌ايم. جمجمه محکم، آرواره‌هاي درشت، گونه‌هاي استخواني و گود‌رفته همه حکايت از اعتماد به‌نفسي دارد از نويسنده‌اي که دست‌کم کارش را مي‌شناسد، حتي اگر زندگي چندان موفقي نداشته باشد، حتي اگر قمارباز قهاري باشد، آن‌قدر که مجبور باشد بخشي از کارهايش را فقط و فقط به‌خاطر پول بنويسد.

حتي اگر سال‌هاي زندگي‌اش را با خوردن الکل تباه کرده باشد، آن‌قدر که مرگ زودتر از موعد مقرر به‌سراغش بيايد. چيزي در نگاه خيره داستايفسکي است که انگار حکايت از سرنوشتي محتوم دارد؛ نگاهي جبري که هيچ‌چيز و هيچ‌کس نمي‌تواند ذره‌اي تغييرش دهد. انگار داستايفسکي در اين تصوير به سرنوشت محتوم راسکولنيکف مي‌انديشد؛ آنجا که هيچ چاره ديگري جز کشتن پيرزن رباخوار و خلاص‌کردن جماعتي از دست اين زالو ندارد.

نگاه کنيد به دست‌هاي استخواني نويسنده با آن رگ‌هاي برجسته که انگار همين الان تبري را رها کرده که با آن پيرزن ربا‌خوار را به‌قتل رسانده. دست‌هايي که انگار براي ارتکاب به چنين عملي رياضت داده شده‌اند.

 اين ايده را رنگ سياه زمينه بيشتر تقويت مي‌کند، انگار اين زمينه سياهي دارد خودش را تحميل مي‌کند به لباس‌هاي او. انگار قصد دارد از خلال تاروپود اين لباس‌ها به روح نويسنده نفوذ کند؛ روحي که ميان خير و شر در تلاطم است، درست مثل قهرمان‌هاي داستان‌هايش.

داستايفسکي در اين تصوير انگار در خودش جمع شده است، حتي دست‌هايش را در‌هم گره کرده است. زمينه سياه تصوير راه را بر هر استنباط ديگري بسته، جوري که نقطه‌تمرکز نگاهمان فقط نويسنده باشد، نه چيزهاي پيرامونش. ظاهرا نقاش تصوير نخواسته توجه‌مان جز به نويسنده به چيز ديگري معطوف شود؛ چراکه هيچ‌چيز در اطراف نويسنده جز خودش ارزش فکرکردن ندارد.

شايد داستايفسکي نقش‌هاي ديگري جز اين را براي خودش رقم ‌مي‌زده، هرچه باشد او خالق پرنس ميشکين ابله است، اما بلاهت آخرين چيزي است که برازنده نويسنده باشد. چهره او در تصاوير مختلف و از جمله همين تصوير با آن ريش‌هاي تنک حنايي رنگ – که ريش‌هاي تولستوي را از ميدان به در کرده – و آن موهاي کم‌پشت و آن پيشاني بلند حکايت از روحي عاصي دارد که بزرگ‌ترين ترس‌هاي بشري را به رخش کشيده است و او را وادار کرده به جاي رميدن با آنها مواجه شود؛ حتي اگر پايان خوشي در انتظارش نباشد.



فاجعه

هم‌ميهن: مجموعه هفت نمايشنامه کوتاه از «ساموئل بکتِ» ايرلندي که او را يکي از بنيان‌گذاران تئاتر معناباخته [ابزورد] مي‌دانند. اين نمايشنامه‌هاي کوتاه، زباني شاعرانه و فضايي کابوس‌وار دارند.

دسته‌اي از منتقدان، اين نوشته‌هاي بکت را شعرهاي نمايشي دانسته‌اند. هفت نمايشنامه‌اي که در اين کتاب گرد آمده‌اند، به سياق ديگر نوشته‌هاي بکت، پيرنگ مشخصي ندارند و هويت شخصيت‌هايش را نمي‌شود به‌سادگي شناخت.

فاجعه را «علي هادي‌زاده» و «علي حاتم» به‌فارسي ترجمه‌ کرده‌اند و «نشر مشکي» آن‌ را به‌تعداد 1500 نسخه و قيمت 1200 تومان منتشر کرده است.



من عاشق آدم‌هاي پولدارم

هم‌ميهن: تازه‌ترين مجموعه داستان‌هاي کوتاه «سيامک گلشيري»، داستان‌نويس پُرکار، که مثل باقي داستان‌هاي کوتاهش، بخشي از يک زندگي را پيش روي خواننده مي‌گذارد و ابتدا و انتهاي آن‌ را کنار مي‌گذارد.

دسته‌اي از منتقدان ادبي، داستان‌هاي سيامک گلشيري را «داستان‌هاي تنهايي» مي‌دانند؛ داستان آدم‌هاي تنهايي که در جست‌وجوي يک همدم هستند.

بعضي از اين داستان‌ها، پيش‌ از اين، در روزنامه‌ها و مجله‌ها منتشر شده بودند. «من عاشق آدم‌هاي پولدارم» را «انتشارات مرواريد» به‌ تعداد 1650 نسخه و قيمت 2200 تومان منتشر کرده است.



کتاب تنگنا

هم‌ميهن: يک کتاب کاملا شخصي درباره يکي از مشهورترين فيلم‌هاي «امير نادري» در دهه 1350. «هوشنگ گلمکاني»، سردبير ماهنامه فيلم، در همه سال‌هاي گذشته وعده انتشار اين کتاب را داده بود.

حاصل کار، کتابي است جامع که هم مصاحبه‌هايي با «امير نادري» و باقي عوامل فيلم را در بر مي‌گيرد، هم واقعه‌نگاري و نقد و تحليل‌هاي اين فيلم را.

گلمکاني، انتشار اين کتاب را تحقق يک آرزوي 34‌ساله دانسته است. کتاب تنگنا را «انتشارات روزنه‌کار» به‌تعداد 2000 نسخه و قيمت 7000 تومان منتشر کرده است.



فلسفه چامسکي

هم‌ميهن: هشتمين کتاب از مجموعه «نام‌آوران فرهنگ» به «نوآم چامسکي» اختصاص دارد که علاوه بر سياست در حوزه زبان‌شناسي و چند حوزه ديگر نيز صاحبنام است و روزنامه «نيويورک تايمز» او را «مهمترين روشنفکر در قيد حيات» دانسته بود.

«مورتون وينستون» در اين کتاب، چرخش چامسکيايي در زبان‌شناسي، فلسفه سياسي چامسکي و انتقاد از سياست خارجي آمريکا را بررسي کرده است. کتاب را «احمدرضا تقاء» به‌فارسي ترجمه کرده و «انتشارات طرح‌نو» آن‌ را به‌تعداد 3000 نسخه و قيمت 2500 تومان منتشر کرده است.



آکواريوم‌هاي پيونگ‌يانگ

هم‌ميهن: زندگي‌نامه «کانگ چول هوان»، اهل کره شمالي، که وقتي 9 ‌سال داشت، همراه ديگر اعضاي خانواده‌اش به 10 سال اقامت در يکي از اردوگاه‌هاي کار اجباري محکوم شد.

ظاهرا او يکي از معدود آدم‌هايي است که از اردوگاه‌هاي مرگبار اين حکومت کمونيستي جان سالم به در برد و راهي کره جنوبي شد. کتاب به کمک «پير ريگولت» نوشته شده و «بيژن اشتري» آن‌ را به ‌فارسي ترجمه کرده است. ناشر کتاب، «نشر ثالث» است که آن‌ را به‌تعداد 2000 نسخه و قيمت 4200 تومان منتشر کرده است.



يادداشت‌هاي روزانه اعتمادالسلطنه

هم‌ميهن: خاطرات روزانه «محمد حسن‌ خان اعتمادالسطنه»، وزير انطباعات ناصرالدين‌شاه، که خلاصه‌اي از وضعيت سياسي‌ـ اجتماعي ايران را در فاصله سال‌هاي 1300 تا 1301 قمري، شرح مي‌دهد.

اعتمادالسلطنه، زبان فرانسه را در حد قابل‌قبولي مي‌دانست و از تاريخ جهان نيز به حد کفايت مي‌دانست و اين دو خصوصيت باعث شد ناصرالدين‌شاه به او علاقه‌مند شود.

يادداشت‌هاي روزانه اعتمادالسلطنه به‌کوشش «دکتر سيف‌الله وحيدنيا» منتشر شده است. کتاب را «نشر آبي» به‌تعداد 1200 نسخه و قيمت 2500 تومان منتشر کرده است.



 

صفحه نخست :: فرهنگ :: ادب و کتاب    PDF
تفسير تحليلي «شياطين»، نوشته «فئودور داستايفسكي» ـ بخش اول
من به روسيه ايمان دارم

كانستانتين ماچولسكي / ترجمه: سروش حبيبي: داستان‌هاي «فئودور داستايفسكي» هميشه منبع الهام كساني بوده‌اند كه به جست‌وجوي مهمترين مفاهيم بشري در ادبيات برآمده‌اند و رمان «شياطين» نيز يكي از همين داستان‌هاست.

به قولي، داستايفسكي در اين رمان، نمونه‌هايي از بدترين شيوه‌هاي استفاده از آزادي را روي كاغذ آورد و داستان شخصيت‌هايي را نوشت كه به اعتقادات هولناك خود ايمان داشتند. آدم‌هايي كه از اين آزادي بهره مي‌بردند تا همه احساسات طبيعي‌شان را بكشند و دست آخر نمي‌توانستند بين خير و شر تفاوتي قائل شوند.

ظاهرا، داستايفسكي گمان مي‌برد كه در روزگاري هولناك و خطرآفرين زندگي مي‌كند و از آن مي‌ترسيد كه اين روز و روزگار، درنهايت به پايان برسد.

اين بود كه در اين داستان عظيم، شخصيتي را به نام «شاتوف» آفريد تا عقيده شخصي‌اش را از زبان او بيان كند و البته، اين شخصيت برساخته، به دست رهبر يك گروه سوسياليست انقلابي كشته مي‌شد تا داستايفسكي عظيم‌ترين تراژدي اين رمان را پيش روي خواننده‌هايش بگذارد.

رمان عظيم «شياطين» را «سروش حبيبي»، مترجم سرشناس و تراز اول روزگار ما، از اصل روسي به فارسي ترجمه كرده و «انتشارات نيلوفر» آن را به زودي راهي بازار كتاب مي‌كند.

آنچه در ادامه مي‌خوانيد، بخشي از تفسير تحليلي «كانستانتين ماچولسكي» است كه حبيبي آن را به عنوان موخره‌اي بر اين رمان ترجمه كرده است. انتشارات نيلوفر، اين تفسير تحليلي را در اختيار گروه «ادب و كتاب» روزنامه «هم‌ميهن» گذاشته است.

داستايفسكي شيوه داستانسرايي تازه‌اي ابداع كرده است كه «داستان‌ـ تراژدي» است. اين شيوه در جنايت و مكافات و ابله بسط يافته و منقه شده و در شياطين به كمال رسيده است.

شياطين يكي از بزرگ‌ترين آثار ادب جهان است. نويسنده در دفتر شماره سه، مربوط به يادداشت‌هاي طرح داستان اين شكل جديد را خود تعريف كرده است.

راوي مي‌گويد:«من شهر را وصف نمي‌كنم، به محيط داستان و وضع زندگي و مردم و مشاغل و روابط‌شان با يكديگر و تغييرات عجيب اين روابط و خلاصه به زندگي خصوصي مردم مركز استان‌مان كاري ندارم... فرصت هم ندارم كه «تابلويي» از اين گوشه دورافتاده‌مان ترسيم كنم.

من راوي رويدادي خاص و عجيبم كه ناگهان و طوري كه هيچ‌كس انتظارش را نداشت در اين اواخر در شهر ما روي داد و ما همه را در حيرت فرو برد. مسلم است كه چون اين واقعه نه در آسمان، بلكه ميان ما روي داده است نمي‌توانم گاهي از طريق ترسيم تصويري به آداب و عادات مردم اشاره‌اي نكنم. اما خاطرنشان مي‌كنم كه اين كار فقط تا جايي صورت مي‌گيرد كه مطلقا واجب باشد. خلاصه اينكه قصد اصلي‌ام شرح و توصيف زندگي امروزي‌مان نيست.»

بنابراين داستان داستايفسكي توصيف يك شهر و تصوير زندگي ساكنان آن نيست. او خود مي‌گويد كه راوي رويدادهايي است كه ناگهاني‌اند و كسي انتظارشان را ندارد و تعجب برمي‌انگيزند. هنر او شباهتي با داستانسرايي تالستوي و تورگنيف و گانچاروف ندارد.

او به جاي ايستايي توصيف و شرح زندگي مردم پويايي وقايع و حركت و تلاش و مبارزه را پيش مي‌آورد. او «فرصت» ندارد به ياري كلمات نقاشي كند و درباره اخلاق و عادات مردم حماسه بسرايد. او خود دستخوش گردباد وقايع است و با سيل خروشان رويدادها برده مي‌شود.

در يكي از نامه‌هايش به مايكف اين عبارت جالب توجه را مي‌يابيم: «از آنجا كه بيشتر شاعرم تا نقاش، پيوسته موضوع‌هايي را اختيار كرده‌ام كه از عهده توانم خارج بوده‌اند.»

او صادقانه باور داشت كه داستان‌هايش از حيث ذوق هنري ضعيف‌اند و اين حال را ناشي از شرايط سخت كار خود مي‌شمرد و با فروتني تصديق مي‌كرد كه از حيث توصيف هنري به پاي تصويرگراني چون تورگنيف و تالستوي نمي‌رسد. اين كم‌ارزش‌شماري كار خود را مي‌توان از محدوديت شاعرانگي در كارش دانست.

داستايفسكي هنر داستانسرايي را «توانايي توصيف نقاشي‌وار» مي‌دانست و در اين زمينه خود را با «داستانسرايان تصويرگر» همپايه نمي‌شمرد. خبر نداشت كه تصويرگري او از نوعي ديگر است. با آنها قابل مقايسه نبود بلكه شايد از آنها بالاتر بود. او در مقابل تصويرگري، اصل توصيف بياني را قرار مي‌داد.

به ازاي حماسه نمايش را و در مقابل تماشا القا و الهام را. هنر تجسمي، واقعيت طبيعت را بازمي‌نمايد و با حس وزن و خوشاهنگي، با جنبه آپولوني انسان سروكار دارد و در نمايش عيني زيبايي به اوج خود مي‌رسد. هنر بياني خود را از طبيعت وامي‌برد و اسطوره‌اي از انسان پديد مي‌آورد.

به اراده ما و آزادي ما نظر دارد و ديونيزوسي است. اوج آن الهام تراژيك است. اولي انفعالي است و طبيعي، دومي فعال است و شخصي. يكي را تحسين مي‌كنيم و در ديگري، خود شركت داريم. يكي ضرورت را بزرگ مي‌دارد و ديگري بر آزادي تاكيد مي‌كند، يكي ايستاست و ديگري پويا.

همه خصوصيات ساختار و تكنيك داستان‌هاي داستايفسكي با اصل «بيان هنري» قابل توضيح‌اند. داستايفسكي فقط انسان را مي‌شناسد و جهان و سرنوشت او را. شخصيت قهرمان داستان‌محوري است كه داستان دور آن شكل مي‌گيرد و گرد آن است كه اشخاص بازي آرايش مي‌يابند و طرح داستان دور او قوام مي‌يابد.

راسكولنيكف در كانون جنايت و مكافات قرار دارد و ابله دور پرنس ميشكين آرايش يافته است. اين مركزيت قهرمان داستان و آرايش اقمار كوچك و بزرگ گرد او در شياطين به درجه اعلي رسيده است. در جزوه يادداشت‌هاي مربوط به طرح داستان مي‌خوانيم:«شياطين است و پرنس!» (يعني ستاوروگين). و به راستي نيز تمامي داستان فقط سرنوشت اوست.

حرف‌ها همه درباره اوست و همه چيز براي او. «تعريف» يا مقدمه به شرح احوال ستپان ترافيمويچ ورخاوينسكي اختصاص دارد كه مربي و پدر معنوي اوست. انديشه الحاد سال‌هاي 60 در «خيالپردازي‌هاي شاعرانه» سال‌هاي 40 ريشه دارد. به اين دليل است كه ورخاوينسكي به زندگينامه ستاوروگين وارد مي‌شود.

در كنار پدر معنوي قهرمان داستان مادر جسماني او، واروارا پتروناست كه رابطه صميمي 20 ساله با «انگل» خود داشته است. بعد چهار زن گرد قهرمان داستان آرايش يافته‌اند. ليزا توشينا، داشا، ماريا تيموفي‌ييونا و زن شاتوف. هر چهار، آينه‌وار جلوه‌هاي مختلف اين شيطان فريبا را در خود منعكس مي‌كنند. زن‌ها جزئي از سرنوشت تراژيك اين دون‌ژوان روس‌اند، اميد نجات و خطر تباهي او در آنهاست.

سرخوردگي‌هاي او در عرصه عشق، نماد رنج‌هاي فكري اوست و چون عاقبت شعله عشق در دلش كاملا خاموش مي‌شود (وداع با ليزا در سكواريشنيكي) تباهي‌اش اجتناب‌ناپذير است. بعد از حلقه چهار زن حلقه ديگري گرد اوست مركب از چهار مرد؛ شاتوف، كيريلف، پيوتر ورخاوينسكي و شيگاليوف.

در اين مدار تصوير فاوست (ذهن جوينده و پيوسته ناراضي و سركش) جايگزين تصوير دون‌ژوان مي‌شود، ستاوروگين، معلم و پيشوا و آقاي آنهاست. زندگي آنها همه وابسته به زندگي اوست. همه انديشه‌هاي اويند كه در وجودي مستقل متبلور شده‌اند.

شخصيت پيچيده و پرتناقض‌ قهرمان (ستاوروگين) هم شاتوف را پديد مي‌آورد كه ناسيوناليستي ارتدوكس‌‌مسلك است و هم كيريلف را كه خود را خدا مي‌داند و هم پيوترستپانويچ انقلاب‌پرداز و هم شيگاليوف متعصب را. هم معشوقگان و هم شاگردان، كه عاشق‌وار شيفته اويند. همه ستاوروگين‌اند، فقط آگاهي اويند كه در نبرد با وسوسه‌هاي شيطانش به صورت تناقض‌هاي چيرگي‌ناپذير تجزيه مي‌شود.

مدار سوم مركب است از اشخاص بازي درجه دوم، «دار و دسته» پيوتر ورخاوينسكي، شيطانك‌هايي كه شيطان اصلي، روح قدرتمند و دهشتناك انكار، روي زمين رها كرده است: ويرگينسكي و زنش، ليپوتين، لبيادكين، اركل، ليامشين و چند نفري از «اهالي» مركز استان.

سرانجام فن‌لمكه استاندار و «حضرت نويسنده عظيم‌الشان» كارمازينف، كه از طريق خانواده دروزدف با قهرمان داستان مربوط‌اند. ليزا توشينا دختر همسر ژنرال دروزدف و كارمازينف از بستگان اوست. با اين طرح منظومه‌وار دوائر هم‌مركز به دور ستاوروگين وحدت عجيب اعمال و تناسب نقش‌ها پديد مي‌آيد.

شعاع‌هاي اين دوائر همه روي به مركز دارند. انرژي در سراسر داستان، همچون خون در عروق يك زنده جاري است و همه اشخاص داستان را در جنبش مي‌دارد. تكان‌ها و انفجارهايي در اعماق وجدان قهرمان داستان صورت مي‌پذيرد از يك مدار به مدار ديگر منتقل و به همه اقمار منتشر مي‌شود.

امواج گسترش مي‌يابند و قدرت مي‌گيرند. تنش ابتدا چند نفر و بعد چند گروهك و سرانجام سراسر شهر را فرا مي‌گيرد. تلاش دروني ستاوروگين به حركتي عمومي مبدل مي‌شود و به صورت توطئه‌ها و سركشي‌ها، آتش‌سوزي‌ها، قتل‌ها و خودكشي‌ها تظاهر مي‌كند.

به اين صورت انديشه‌ها صورت سودا پيدا مي‌كنند و سوداها انسان‌ها را در بند مي‌آورند و رويدادها تظاهر اين سوداهايند. درونمايه و صورت ظاهر از هم جداشدني نيستند.

تلاشي شخصيت، بلوا در مركز استان، بحران روحاني كه روسيه دستخوش آن بود،‌ دوران پرمصيبتي كه در تاريخ بي‌سابقه بود و دنيا از سر مي‌گذراند،‌ اينها دوائري هستند كه گسترش مي‌يابند و سمبوليسم شياطين را تشكيل مي‌دهند.

صورت ستاوروگين در عرصه جهان و همه مردم كليت دارد. دومين ويژگي هنر بياني داستايفسكي نمايش‌گونگي آن است. شياطين نمايشي است از صورتك‌هاي تراژيك و تراژي‌كميك.

بعد از تعريف، يا مقدمه، كه شرح مختصري است از رويدادهاي گذشته و معرفي خصلت‌هاي اشخاص مهم داستان (ستپان ترافيمويچ ورخاوينسكي، واروارا پترونا ستاوروگينا و پسرش نيكلاي وسيه‌والودويچ و سوگلي‌اش داشا و خانواده‌هاي دروزدف و فن‌لمكه) پيچيدگي و نسج درهم داستان شروع مي‌شود.

خانم ستاوروگينا طرح ازدواج ستپان ترافيمويچ و داشا را در ذهن مي‌پرورد، كه طي دو گفت‌وگو بيان مي‌شود: (يكي ميان ستاوروگينا و داشا و ديگري ميان او و ستپان ترافيمويچ). تقاضاي فرمايشي ازدواج ورخاوينسكي از داشا با روابط ستاوروگين در خارج از كشور با ليزا توشينا و داشا در ارتباط مي‌آيد.

در فصول بعد به رابطه ديگري (ميان ستاوروگين و ماريا تيموفي‌ييونا) اشاره مي‌شود. ليپوتين داستان زن نيم‌ديوانه لنگ را شرح مي‌دهد و ليزا با شوري سوداگون به شناختن اين زن علاقه‌مند مي‌شود. شاتوف از او دفاع مي‌كند و كيريلف در مقابل سروان لبيادكين كه خواهرش را كتك مي‌زند به حمايت او برمي‌خيزد. عاقبت به رابطه ديگري (كه چهارمي‌ باشد) اشاره مي‌شود و آن رابطه ميان ستاوروگين است با زن شاتوف. به اين ترتيب مجموعه درهم پرگره روابط دور تقاضاي ازدواج ستپان ترافيمويچ از داشا آشكار مي‌شود.

 چهار زن در كنار ستاوروگين ظاهر مي‌شوند كه هر يك با اشخاص ديگري از داستان همراه‌اند؛ داشا، با ستپان ترافيمويچ كه مي‌خواهد از او تقاضاي ازدواج كند و با برادرش شاتوف، ليزا توشينا، با نامزدش ماوريكي نيكلايويچ، ماريا تيموفي‌ييونا با برادرش لبيادكين و حاميانش شاتوف و كيريلف، ماريا شاتوا، با شوهرش شاتوف.

جهان اشخاص آفريده داستايفسكي، كه با هم در ارتباطي متقابل و پيچيده‌اند در درون نظام اخلاقي واحد و يكدستي شكل مي‌گيرد. بعد از مقدمه به صحنه‌‌اي برده مي‌شويم، كه اكثر اشخاص داستان در آن حاضرند. روز مهم، آن «يكشنبه كذايي» فرا رسيده است. اكثر اشخاص بازي «به تصادف» در سالن پذيرايي واروارا پترونا گرد مي‌آيند.

اين تصادف‌هاي سرنوشت‌ساز در جهان داستايفسكي ناگزيرند. او اين عرف تكنيك تئاتر را به ضرورتي رواني مبدل مي‌سازد. اشخاص داستان‌هاي او به نيروي عشق و كينه به سمت هم كشيده مي‌شوند.

 ما نزديك شدن آنها را به هم پي مي‌گيريم و احساس مي‌كنيم كه برخورد آنها اجتناب‌ناپذير است. مدارهاي اين اقمار از پيش حساب‌شده و نقطه تقاطع آنها معين شده است. تنش دروني ما لحظه‌به‌لحظه افزايش مي‌يابد و ما هر لحظه در انتظار تصادميم. از آن مي‌ترسيم و با بي‌شكيبي خود آن را مي‌شتابانيم.

نويسنده با كند كردن حركت و به عقب انداختن تصادم و انفجار، ما را با دلهره مي‌آزارد. تنور انتظار را در دل ما مي‌تاباند و با گره‌گشايي‌هاي مجازين فريبمان مي‌دهد و سرانجام با مصيبت اصلي برمي‌جهاند. اين شگرد نگارش پوياي اوست.

«يكشنبه كذايي» با برخورد واروارا پترونا با زن نيم‌ديوانه لنگ در كليسا شروع مي‌شود. واروارا پترونا او را با خود به خانه مي‌برد و راز ماريا تيموفي‌ييونا توضيحات نمايشي طولاني و رسوايي‌هاي تكان‌دهنده‌اي در پي دارد. بيوه ژنرال دروزدف، واروارا پترونا را متهم مي‌كند.

داشا خود را از افتراي دزدي كه به او زده شده است در برابر بانوي خود پاك مي‌سازد. لبيادكين به كنايه از بي‌آبرو شدن خواهرش حرف مي‌زند.

ستاوروگين و پيوتر ورخاوينسكي بي‌خبر از سفر خارج بازمي‌گردند. ستاوروگين در حضور همه مي‌گويد كه ماريا تيموفي‌ييونا با او نسبتي ندارد و با احترام بسيار او را از آن جمع بيرون مي‌برد و به خانه مي‌رساند. پيوتر ورخاوينسكي مشت مفتري (لبيادكين) را باز و پدر خود را رسوا مي‌كند. واروارا پترونا، ستپان ترافيمويچ را طرد مي‌كند و از خانه خود مي‌راند.

شاتوف به ستاوروگين سيلي مي‌زند، ليزا غش مي‌كند و همه اين وقايع عجيب و نامنتظر تئاترگونه در يك صحنه اتفاق مي‌افتد. نقطه اوج تنش سيلي شاتوف است. زمينه اين تنش با برخوردها و كشمكش‌هاي پيشين آماده شده است. تنش نمايش كه به اوج خود رسيده است صاعقه‌وار خالي و جريان عمل نمايش شاخه‌شاخه مي‌‌شود.

بعد از صحنه همگاني «يكشنبه كذايي» يك رشته صحنه‌هاي كوچك‌تر مي‌آيد كه گفت‌وگوهايي است دونفره:«شب» و شبروي ستاوروگين. هشت روز مي‌گذرد. راوي دنباله‌ داستان خود را از دوشنبه شب مي‌گيرد و علت آن را اينطور توضيح مي‌دهد كه «...زيرا در حقيقت ماجراي تازه‌اي با اين شب شروع مي‌شود.»

فاجعه اول گره‌گشايي رويدادهاي گذشته بود و گره‌ معمايي تازه. راز زن لنگ نيم‌ديوانه فاش نشده سرچشمه رويدادهاي تازه مي‌شود. ستاوروگين با كساني كه «صورت مجسم افكار اويند» گفت‌وگو مي‌كند، هر گفت‌وگو چشمگيرتر از گفت‌وگوي قبلي: بعد از مذاكره با پيوتر ورخاوينسكي به ديدن كيريلف و بعد شاتوف و سپس لبيادكين و خواهر او مي‌رود.

سيلي شاتوف بار اولي است كه او بر دوش مي‌گيرد. تصميمش به افشاي راز ازدواج پنهاني‌اش با ماريا تيموفي‌ييونا بار دوم است. صحنه ملاقات او با زن لنگ به وضع فجيعي پايان مي‌يابد. ماريا تيموفي‌ييونا به او پرخاش مي‌كند و فرياد مي‌زند:«گريشكا آترپيف، لعنت بر تو!» و ستاوروگين با خشمي ديوانه‌وار بر سر فيدكا، زنداني فراري، اسكناس مي‌افشاند. رويداد نمايش‌وار بعدي دوئل ستاوروگين است با گاگانف.

اين بار سومي كه ستاوروگين مي‌خواهد بر دوش بگيرد ناموفق از كار درمي‌آيد و ستاوروگين از جلو صحنه عقب مي‌رود و جايش را به بدل خود پيوتر ستپانويچ، مي‌دهد. لحن داستان تغيير مي‌كند و ملايم‌تر و كندتر مي‌شود. صحنه‌ها وسعت مي‌گيرند، زندگي اجتماعي، «احوال روحي مردم» يعني بلاي سياسي روز، سيل‌وار صحنه را فرامي‌گيرد. پيوتر ستپانويچ تلاشي شيطاني و خستگي‌ناپذير از خود نشان مي‌دهد.

استاندار را به بازي مي‌گيرد و طرف محبت و اعتماد زنش مي‌شود. انجمن سري‌‌اي كه تاسيس كرده است به اشاره او جلساتي تشكيل مي‌دهد. شايعات نگران‌كننده بر زبان‌ها مي‌اندازد و بيانيه پخش مي‌كند و كارگردان را به سركشي برمي‌انگيزد. صحنه بعدي كه گروه قابل‌ملاحظه‌اي از بازيگران در آن گرد مي‌آيند جلسه «رفقا» است. اين قسمت يك شاهكار هجاي سياسي است و بر اساس تضادهاي تراژي‌كميك تندي شكل گرفته است.

سخنان شيگاليوف كه با شور سياهش آهنگي گوش‌خراش و تكان‌دهنده دارد به دنبال بحث‌هاي مضحك دختر دانشجو و پسر دانش‌آموز و يك سرگرد گفته مي‌شود. اين صحنه گروهي قرينه صحنه گروهي اول در سالن واروارا پتروناست؛ اولي يك تراژدي خانوادگي است و دومي يك هجوپردازي اجتماعي.

هر دو ستاوروگين را در كانون خود دارند و دوگانگي شخصيت او در تضاد آنها منعكس است. تراژدي قهرمان كتاب در صحنه «نزد تيخون» به اوج خود مي‌رسد. قصد او به انتشار اعترافات و شرح كارهاي ننگين خود چهارمين و آخرين باري است كه مي‌خواهد بردوش گيرد.

اما اين ندامت كاذب نافرجام مي‌ماند و همين آخري ضربه را به او وارد مي‌كند كه كشنده است. از اينجا جريان عمل در نمايش تغيير جهت مي‌دهد و به جاي فراز بر نشيب مي‌افتد و به سوي گره‌گشايي مي‌شتابد. سومين بخش داستان وقف مصيبت است؛ يا بايد گفت مصيبت‌ها و از حيث گره‌گشايي استثنايي.

در جشني عمومي كه براي كمك به للگان ترتيب داده شده است لبيادكين، كارمازينف، ستپان ترافيمويچ و سخنراني از شيدايي ديوانه روي صحنه مي‌آيند و هر يك به طريقي رسوايي و جنجال به پا مي‌كنند. اين رسوايي‌ها با رسوايي بزرگ مجلس رقص و «كادري ادبي» به اوج مي‌رسد. اثر اينها با آتش‌سوزي بزرگ آن‌سوي رود و بلوا كامل مي‌شود. بعد از فاجعه «سياسي» نوبت فاجعه‌هاي شخصي است.

تقريبا همه اشخاص مهم داستان نابود مي‌شوند. ماريا تيموفي‌ييونا و لبيادكين زير كارد فيدكا،‌ زنداني فراري جان مي‌دهند. ليزا توشينا در نزديكي خانه شعله‌ور آنها از پا درمي‌آيد. فومكا رفيق خود فيدكا را مي‌كشد. پيوتر ورخاوينسكي شاتوف را در خون مي‌غلتاند. كيريلف و ستاوروگين خودكشي مي‌كنند.

ستپان ترافيمويچ در مسافرخانه‌اي در كنار راه جان مي‌سپارد. فن‌لمكه ديوانه مي‌شود. اين داستان تراژدي‌گونه شامل سه پرده است؛ پرده اول: پيچيدگي به صورت نمايش «مصيبت كاذب» (گردهمايي در سالن واروارا پترونا). پرده دوم: اوج نمايش «نزد تيخون» كه مقدماتش در دومين صحنه همگاني «با رفقا» آماده شده است. پرده سوم: گره‌گشايي «صحنه همگاني» «جشن» كه به مصيبت‌هاي جزئي تجزيه مي‌شود.

دنياي بزرگ داستان با اين همه بازيگران و اين همه رويدادها با هنرمندي نبوغ‌نشاني سازمان يافته است. هر حادثه آن توجيه شده است. جزئيات آن همه به دقت سنجيده و حساب شده است و جاي صحنه‌ها و ترتيب تسلسل آنها با استادي معين شده و وحدت و سازگاري طرح در آن نمايان است.

سومين ويژگي هنر بياني داستايفسكي اين است كه توجه جلب مي‌كند و علاقه‌برانگيز است. حركت در داستان بايد خواننده را اسير خود سازد و كنجكاوي‌اش را برانگيزد. نويسنده ما را به جهاني كه خود آفريده است مي‌كشد و به شركت در آن و همراهي با آفرينش آن دعوت مي‌كند.

فعاليت ذهني خواننده پيوسته با رويدادهاي معماوار و عجيب و غيرعادي برقرار مي‌شود. راوي رويدادها را پيش‌بيني مي‌كند و با ارزيابي‌ها، اظهارنظرها، حدس‌ها و اشاراتش اثر آنها را شدت مي‌بخشد. پيچيدگي (تقاضاي ازدواج ستپان ترافيمويچ از داشا) بعد از اين تذكرهاي راوي پديد مي‌آيد:«آيا او آن شب فرارسيدن آزمون عظيمي را كه در آينده‌اي نزديك در راهش بود از پيش احساس مي‌كرد؟»

وقايعي كه خارج از كشور ميان ستاوروگين و داشا و ليزا روي داده همه در پرده اسرار پنهان مانده است. واروارا پترونا مي‌كوشد كه اين معما را بگشايد و به راز آن پي ببرد اما راوي مي‌گويد:«چيزي باقي بود كه روشن نبود و او از آن سردرنمي‌آورد.»

و اين ابهام روشن نمي‌شود. راوي خود فرض‌هايي مي‌كند و در كلاف درهم پيچيده حدس‌ها سردرگم مي‌ماند و از اين طريق توجه ما را به مساله برانگيخته مي‌دارد. ماجراي ماريا تيموفي‌ييونا به صورت انعكاس‌هايي كج و معوج و مبهم عرضه مي‌شود. ليپوتين كينه‌توز شايعه‌پرداز و لبيادكين هميشه مست نابختيار هر يك به شيوه خود شرحي از آن مي‌دهند. توضيح اين معما مشكل ديگري پديد مي‌آورد.

پيوتر ستپانويچ روابط ميان ستاوروگين و زن لنگ را شرح مي‌دهد. دروغ تازه‌اي بر فريب‌هاي پيشين افزوده مي‌شود. راوي حيران مي‌ماند و نمي‌داند كه علت توجه فوق‌العاده ليزا به شاتوف چيست؟ اقرار مي‌كند كه:«در اين ماجرا چيزهاي فوق‌العاده زيادي نامعلوم است و پيداست كه رازي در كار است.» معماها برهم انباشته مي‌شوند. راوي با خانم لبيادكينا آشنا مي‌شود. كيفيت عجيب و اسرارآميز فضا، او را به تعجب مي‌اندازد.

مي‌گويد:«ببينيد شاتوف، من از اينها چه نتيجه‌اي بايد بگيرم؟» و شاتوف جواب مي‌دهد:«هر نتيجه‌اي كه مي‌خواهيد بگيريد.» و راوي با لحني معماوار مي‌گويد:«فكري عجيب و باورناپذير بيشتر و بيشتر در ذهن من ريشه مي‌گرفت.»ما آماده مي‌شويم كه كليد رازهايي را كه بعد از آن گشوده مي‌شوند نامتحمل بشماريم. شرح «يكشنبه كذايي» كه با سيلي شاتوف به ستاوروگين پايان مي‌يابد با اين گفته راوي آغاز مي‌شود:«آن روز روز وقايع نامنتظر بود.

روز گره‌گشايي گذشته و گره‌خوردگي‌هاي آينده. روز توضيح‌هاي تند و تكان‌دهنده و پديد آمدن معضلات مرموزتر آينده.» رفتار محترمانه و مردانه ستاوروگين نسبت به زن لنگ قابل‌فهم نيست.

هيجان شديد ليزا كه غش مي‌كند توضيح‌ناپذير است. سيلي شاتوف معمايي پيچيده است. راوي مي‌گويد:«اما ناگهان اتفاقي افتاد كه مثل توپ صدا كرد و هيچ‌كس انتظارش را نداشت.» و با اين گفته بر اين معما تاكيد مي‌كند. در بخش دوم رفتار پيوتر ورخاوينسكي از حيث نيرنگ و تناقض‌ گيج‌كننده است.

به ستاوروگين كينه‌اي كشنده دارد و در عين حال شيفته اوست چنانكه دستش را مي‌بوسد. از اين موجود سياهدل سايه‌اي سياه برمي‌آيد كه ابتدا محيط اطراف و بعد انجمن مخفي او و سرانجام سراسر شهر را فرا مي‌گيرد. توطئه گسترش مي‌يابد و حركت داستان به آهستگي در ظلمتي شوم و شيطاني فرو مي‌رود. سرخي شفق‌وار حريق آن سوي رود، صحنه را سرخ مي‌كند.

برق دشنه فيدكا، محكوم فراري، كه خون لبيادكين و خواهرش را مي‌ريزد ديده مي‌شود و صداي تير تپانچه پيوتر ستپانويچ كه شاتوف را مي‌كشد به گوش مي‌رسد.

 

    کليه حقوق متعلق به روزنامه هم ميهن مي باشد
نرم افزار خبر : شرکت ارتباطات نوین فرانام